اولین دکتر سامانی

سلام نازنینم

دیروز من وبابا ،خاله وجیهه وعمو حسین وپسرخاله ات فرهاد رفتیم یزد.

آخه خاله می خواست فرهاد رو ببره پیش دکترتغذیه ،من وبابا هم تصمیم گرفتیم که تو
روهم ببریم یه چکاپی بشی.

وقتی رفتیم تو اتاق آقای دکتر اول فرهاد رو دید وقتی می خواست که تو رو ببینه گفت لباستو
در بیاریم،پسرخاله ات ترسیده بود و تو چشاش اشک جمع شده بود فکر می کرد که دکتر می خواد
آمپولت بزنه
آخه خیلی دوست داره.

خلاصه دکتر شما رودید وگفت همه چیت خدا روشکر عالیه .بعد یه کتاب و دو تا cd تغذیه داد که بخونم وعمل کنم تا پسر مثل دسته گلم سوء تغذیه نگیره.

اینم از اولین دکتر سامانی.

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اولین دکتر سامانی
